انشا اعضای بدن و غرور | بلاگ

انشا اعضای بدن و غرور

تعرفه تبلیغات در سایت
بدن و غرور

عقل فریاد زد:« نمی شود، این درست نیست، همه چیز در دنیا بر پایه منطق استوار است؛ اما این یکی... تو حتی دلیلی هم برای انتخابت نداری حتی یک دلیل غیر منطقی‌، انسان باید عاقلانه راه خود را انتخاب کند، نه، این راه عاقبت خوشی ندارد.» غرور سرد تر از همیشه پوزخندی زد و گفت:« تو از چه حرف می زنی؟! معلوم است که نمی شود، واقعا مسخره است که بخواهی مرا بخاطر این چیز ها به خطر بیندازی، نشکستن من حتی از منطق هم مهم تر است، من مهم ترین حسِ درون یک انسان هستم، مرا وارد این قمارِ از پیش باخته نکن.»
دست ها زبان باز کردند و گفتند:«این غیره منتظره ترین خبر دنیا بود، ما دربارهٔ این موضوع چیز هایی شنیده بودیم، اما این حماقت محض است، همه می گویند در این راه نه تنها چیزی به دست نمی آوری بلکه خیلی از داشته هایت را از دست میدهی، همه می‌گویند اول می ماند تا وابسته اش شوی و بعد از دستت می‌رود، تو هیچ می دانی که از دست دادن چقدر سخت است؟! می دانی که چه دردی دارد؟!»
پا ها هم از قافله عقب نماندند و گفتند:« آری، ما هم خیلی درباره اش شنیده ایم، همه می گفتند دردیست که دیر یا زود همه به آن مبتلا می‌شوند، احتمالا این مبتلا شدن در ذات تمام انسان هاست، اصلا آدم ها برای همین قلب دارند دیگر،درست مثل رفتن، رفتن هم در ذات انسان ها هست، خب انسان برای همین پا دارد دیگر، که برود، درست در همان وقتی که تو با تمامِ وجودت یک ماندن را می خواهی.»
همه ساکت بودند که ناگهان چشم ها با بغض گفتند:« اما او، زیباست.» بعد از این حرف دوباره همه چشم ها سمت
قلب برگشتند، قلب، تمام حرف ها را شنیده بود ولی هنوز هم سکوت اختیار کرده بود، سکوتی که خبر از پافشاری او بر خواسته اش می داد. چه کسی فکرش را می کرد؟! آن قلب آرام و ساکت که روی حرف های عقل نه نمی آورد حالا این چنین رام نشدنی و لجوج و افسار‌گسیخته شده باشد!! حتی خودِ قلب هم فکرش را نمی کرد.
اما حالا یک حادثه تمام معادلات قلب را بهم ریخت، آری، قلب دچار شده بود، و به قول سهراب «دچار یعنی عاشق».اول یک نگاه بود و بعد از آن نگاه، قلب دیگر آن قلب سابق نبود، قلب با درد چشم هایش را بست، لبِ خشکیده اش را با زبان تر کرد و بالاخره گفت:« شما چه می‌دانید از این آتشی که دارد مرا می‌سوزاند؟! شما نمی فهمید، این درد را نمی فهمید، عشق چشمت را بر روی تمام راه های منطقی می بندد و گوشت را کر می کند تا هیچ واقعیتی را نشنوی ،عشق یک ابر قدرت است که می تواند نه فقط غرورت، که تمام وجودت را در یک لحظه خورد کند در حالی که تو خودت به این شکستن راضی هستی.»
قلب مکثی کرد و رو به عقل گفت:«من ناخواسته وارد بازیِ عشق شدم اما حالا دیگر خواسته یا نا خواسته نمی‌توانم از این بازی بیرون بیایم،‌ عشق درد شیرینیست، گرچه درد است لیک خودش هم درمان می شود، بیایید با من در این راه همراه شوید، شاید در جام عشق چیزی جز زهر نباشد اما به خدا هیچ چیز به حلاوت و گواراییِ این زهر نیست.»
صحبت های قلب که تمام شد سکوتی سهمگین همه جا را فرا گرفت همه بر لب های عقل چشم دوخته بودند، او بود که حرف آخر را میزد، عقل در فکر فرو رفته بود، عاقبت سرش را بلند‌‌ کرد و حکم آخر را صادر کرد:« نمی شود، همین که گفتم، اگر نمی توانی احساساتت را فراموش کنی پس تو ناچاری به رفتن، چراکه ما خود را تسلیم این راه پر خطر نمی کنیم.» این حکم آخر بود و قلب ناگریز بود که اطاعت کند، او که نمی توانست این آتش را خاموش کند، پس او رفت، قلب به دور ترین و تاریک ترین نقطه وجود رفت و تا ابد با دردی که می‌کشید در تاریکی ها گم شد اما چشم ها تا همیشه داغدار حسرت او مانند و گلو‌هایمان وارث بغض او شدند.


برچسب‌ها: انشا غرور اعضای بدن

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 0:32