انشا کویر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
کویری که دلش می خواست دریا باشد...
کویر تشنگی سر می کشید . خستگی را در بسترش لالایی می خواند.سکوت، فریاد می کرد در گوش رهگذری که خشکیده بود و هیچ مسافری را بدرقه نمی کرد..
کویر تنها بود..او دریا را می جست . دلش می خواست با او حرف بزند ،حرف های دلش را بگوید. همان هایی که بر دل خشکیده اش سنگینی می کرد .همان هایی که شب های پر ستاره اش را، تیره تر کرده بود .اما ،تنهایی ،تنها ناراحتی کویر نبود . کویر از خودش ناراحت بود...از کویری اش.. دوست داشت دریا می بود.موج های کوچک و بزرگ را در دامانش می پروراند و آنان را به سمت ساحل خوشبختی راهنمایی می کرد . دلش که می گرفت ،جوش و خروشش بیشتر می شد!!!.. آرام که بود، آرامشش را به همگان هدیه می کرد! با تمام وجود، گرمای خورشید را به جان می خرید،سپس باآب های گرمش پاهای رهگذرانی که از کنارش می گذشتند را نوازش می داد.. ماهی ها بااو جان می گرفتند.. بچه لاک پشت ها پس از به دنیاآمدنشان، بی اختیار به سمت او می رفتند... مرغ های دریایی، بال هایشان را می گشودند و همچون پر ، بر فراز او معلق می ماندند... آری! کویر خسته بود. از خستگی اش، از تنهایی اش، از زندگی اش... کویر خسته بود از اینکه کویر بود! پس لب های خشکیده اش را گشود و با چشمان پر از اشکش که در آن نور طلایی رنگ خورشید ، برق میزد، به آسمان نگاهی انداخت و با خدا حرف زد.. کویر گفت: خدایا، خسته ام. کاش مرا هم دریا می آفریدی.. دریایی که،قطره های کوچک در کنار هم جمع می شوند و آن را تشکیل می دهند .کاش دریا بودم و انقدر تنها نبودم.. کاش دریا بودم..خدایا!من لکه ی بزرگی هستم که بر دامان پر مهر زمینت نشسته و جایی را گرفته ام . به جای من دریایی خلق کن که همگی او را دوست داشته باشند..
خدا گفت:تو کویری!شب های پر ستاره ات زبان زد همگان است .همه تو را دوست دارند . تو زیبایی های به خصوص خود را داری.درست است!دریای من هم زیباست! آفتاب که به آن می تابد،چنان مروارید می درخشد اما تو گرمای آفتاب را در سراسر وجودت ذخیره می کنی ! تو زیبایی و من دوستت دارم ❤
اما کویر هنوز هم ناراحت بود..خدا گفت :کمتر شعری پیدا می شود که نام تو درون آن ندرخشد..تو علت اصلی خلقت من هستی!آن چیزی که درون توست خاک و گل است و من جانشین خود را با آن آفریدم ..اما کویر هیچ نگفت..این منم که تو را دوست دارم..
خشکی ات را،شب های پر ستاره ات را،خار های خشکیده درونت را،قلب❤ترک خورده ات را...
آری !این منم که عاشقانه دوستت دارم..تو همچون دریایی هستی که به آفتاب دل بسته ای ..اگر تو نباشی زمین من چیزی کم خواهد داشت .پس باش !به خاطر من باش!..
این بار کویر لبخند زد،لبخندی از روی رضایت و شادمانی..او میدانست دریا زیباست و شاید زیباتر ازاو ..اما این را هم میدانست که خود نیز زیباست..
زیرا او ایمان داشت که خداوند هیچ چیز را زشت و بی هدف خلق نکرده است .
کویر دیگر خوشحال بود...
برچسب‌ها: کویر انشا خشکی ستارع

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 0:32
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها