امید صباغ نو

تعرفه تبلیغات در سایت
بدن و غرورعقل فریاد زد:« نمی شود، این درست نیست، همه چیز در دنیا بر پایه منطق استوار است؛ اما این یکی... تو حتی دلیلی هم برای انتخابت نداری حتی یک دلیل غیر منطقی‌، انسان باید عاقلانه راه خود را انتخاب کند، نه، این راه عاقبت خوشی ندارد.» غرور سرد تر از همیشه پوزخندی زد و گفت:« تو از چه حرف می زنی؟! معلوم است که نمی شود، واقعا مسخره است که بخواهی مرا بخاطر این چیز ها به خطر بیندازی، نشکستن من حتی از منطق هم مهم تر است، من مهم ترین حسِ درون یک انسان هستم، مرا وارد این قمارِ از پیش باخته نکن.»دست ها زبان باز کردند و گفتند:«این غیره منتظره ترین خبر دنیا بود، ما دربارهٔ این موضوع چیز هایی شنیده بودیم، اما این حماقت محض است، همه می گویند در این راه نه تنها چیزی به دست نمی آوری بلکه خیلی از داشته هایت را از دست میدهی، همه می‌گویند اول می ماند تا وابسته اش شوی و بعد از دستت می‌رود، تو هیچ می دانی که از دست دادن چقدر سخت است؟! می دانی که چه دردی دارد؟!»پا ها هم از قافله عقب نماندند و گفتند:« آری، ما هم خیلی درباره اش شنیده ایم، همه می گفتند دردیست که دیر یا زود همه به آن مبتلا می‌شوند، احتمالا این مبتلا شدن در ذات تمام انسان هاست، اصلا آدم ها برای همین قلب دارند دیگر،درست مثل رفتن، رفتن هم در ذات انسان ها هست، خب انسان برای همین پا دارد دیگر، که برود، درست در همان وقتی که تو با تمامِ و
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 0:32
برچسب‌ها :
کویری که دلش می خواست دریا باشد...کویر تشنگی سر می کشید . خستگی را در بسترش لالایی می خواند.سکوت، فریاد می کرد در گوش رهگذری که خشکیده بود و هیچ مسافری را بدرقه نمی کرد..کویر تنها بود..او دریا را می جست . دلش می خواست با او حرف بزند ،حرف های دلش را بگوید. همان هایی که بر دل خشکیده اش سنگینی می کرد .همان هایی که شب های پر ستاره اش را، تیره تر کرده بود .اما ،تنهایی ،تنها ناراحتی کویر نبود . کویر از خودش ناراحت بود...از کویری اش.. دوست داشت دریا می بود.موج های کوچک و بزرگ را در دامانش می پروراند و آنان را به سمت ساحل خوشبختی راهنمایی می کرد . دلش که می گرفت ،جوش و خروشش بیشتر می شد!!!.. آرام که بود، آرامشش را به همگان هدیه می کرد! با تمام وجود، گرمای خورشید را به جان می خرید،سپس باآب های گرمش پاهای رهگذرانی که از کنارش می گذشتند را نوازش می داد.. ماهی ها بااو جان می گرفتند.. بچه لاک پشت ها پس از به دنیاآمدنشان، بی اختیار به سمت او می رفتند... مرغ های دریایی، بال هایشان را می گشودند و همچون پر ، بر فراز او معلق می ماندند... آری! کویر خسته بود. از خستگی اش، از تنهایی اش، از زندگی اش... کویر خسته بود از اینکه کویر بود! پس لب های خشکیده اش را گشود و با چشمان پر از اشکش که در آن نور طلایی رنگ خورشید ، برق میزد، به آسمان نگاهی انداخت و با خدا حرف زد.. کویر گفت: خدایا، خسته ام. کاش مرا هم در
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 0:32
برچسب‌ها :
هيچوقت از روى لبخند،
حالِ كسى را تشخيص ندهيد!
يك لبخندِ ساده،
در عينِ حال ميتواند
دردآور ترين حرف هارا در خودش جا بدهد!
شما نمى دانيد
بعضى از ما آدم ها چه مى كشيم
تا تمامِ بغض هايمان را
در همان لبخند خلاصه كنيم،
گاهى لبخند ها
نشانه ى شادى نيستند
بلكه حكمِ اشك هايى را دارند
كه بى صدا مى ريزند...
#سروش_كلهر
برچسب‌ها: لبخند , حکم , لبخندساده , درد اورترین

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 0:32
برچسب‌ها :
موضوع :دوست(ارتباط بادیگرا یکی از ضرورت های زندگی انسان استک تأثیر زیادی برروی زندگی انسان ها دارد .افردای که در جامعه بادیگران مصاجبت نداشته باشند نمی توانند از رابطه ی اجتماعی صحیحی برخوردار باشند.از مؤثرترین افراد دراین گونه رابطه ها دوستان ما هستند که بر روش زندگی ما دخالت دارند .کسانی که دوستان فراوانی دارند از شبکه ی ارتباطی گسترده تری برخوردارند .اما مهم این است که مابتوانیم دوستانی رابرای خود انتخاب کنیم که تمام تأثیراتی که برروی مامیگذارند مثبت باش نه اینکه از راه وروش زندگی,مارامنحرف کنند.به عکس کسانی هستند که مارا درراه رسیدن به کمال واهدافمان یاری می کنند وبدون هیچ چشم داشتی دانسته های خودرا به ما میاموزند.سعی کنیم در انتخاب دوستان خود دقت دشته باشیم ,زیرا اگر دوستمان رفتار بدی داشته به احتمال زیاد برروی ماتأثیر میگذارد واگر اینگونه نباشد درنظر دیگران مارابه کارهای زشت او متهم میکنند.بسیاری از آسیب های اجتماعی نتیجه ی انتخاب غلط ما در دوست یابی است.انتخاب های ما تأثیر زیادی برروی اخلاق ورفتارمان دارد پس در دوست یابی از کسانی که دراین راستا تجربه ی زیادی دارند کمک بگیریم.) برچسب‌ها: انشا دوست
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 17:23
برچسب‌ها :
🌺 موضوع: زندگی « هر آدمی یه سرگذشتی داره، یه قصه داره، قصه آدما از وقتی شروع میشه که یه اتفاق، زندگی عادی شونو تغییر میده. من و خانواده ام اون سال ها توی گنبد زندگی میکردیم، کنار مردم خوب و صمیمی شمال، یه زندگی معمولی داشتیم، من سال هفتم بودم. یه دختر نوجوون سرخوش و کنجکاو بودم که دلش میخواست از تمام حوادثی که اطرافش اتفاق می افته سر در بیاره. خُب ...... کشف کردن همیشه لذت بخشه......کشف معما.....کشف راز..........ولی بزرگتر که شدم ..........فهمیدم پیدا کردن معنی خود زندگی یه چیز دیگست. زندگی خودش پر از رازه ، رازهایی که اتفاق های کوچیک اونارو آشکار میکنه و همه چیزرو یهو تغییر میده.زندگی کردن سادست ولی خوب زندگی کردن دشوار.به نظر من زندگی مثل یه پُلی بلند و پرپیچ و خمه که خیلی از آدما توهمون پیچ و خم ها و سختی های اولش شکست میخورن.و خیلی هاهم تا آخرین نفس به بهترین شکل هدایت میشن.زندگی سفری کوتاهیه، ولی درعین حال طولانی و طاقت فرساست!زندگی مثل یه جادیه که تازه دارن آسفالتش میکنن که پر از دست انداز و پر پیچ و خمه. زندگی بعضیا اینجوریه که وقتی روزای خوششون میاد دیگه همه چیو فراموش میکنن، اما توروزای سختشون تازه دست به آسمان بلند میکنن. زندگی با زبان سختی ها نام خدا را در گوش آدمی زمزمه میکنه و خداوند همچنان به بنده خودش مهر و علاقه نشون میده و مشکلاتش رو دونه دونه حل میکنه و روزای خوشی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 17:23
برچسب‌ها :
ماهی که عاشق خورشید شد چه حیف است زنده باشی ولی عاشق نباشی!!تو در حقیقت زنده ای فقط زنده ای و زندگی نمیکنی. دل بستن به کسی،یعنی اینکه نگاهت به او باشد،فکر و ذهنت به او مشغول باشد. ولی آیا او نیز همین فکر را در موردت خواهد داشت؟یا اصلا میداند که چه حسی نسبت به او داری؟بعید میدانم!!اکنون که میخواهم سرگذشت بی چارگی ام را بازگو کنم نمیدانم از کجا شروع کنم؟باید کمی فکر کنم،بهتر است از اینکه دل به کسی بستم که نمیتوانم او را یک دل سیر ببینم و حتی با او حرفی بزنم شروع کنم. آری!! روز ها و ماه ها و شاید هم سال ها می گذشت که تنها زندگی میکردم. هر چند ساعت یک بار و در موقع شب در آسمان ظاهر میشدم و این درست زمانی بود که از فرط خستگی یا شاید هم از بی حوصلگی خوابم میبرد.نمیدانم چه نیرویی مرا با آن شکم بزرگ به راحتی تکان میداد و به آسمان می آورد?ولی هر چه بود برایم جالب نبود. آن قدری خسته بودم که به هیچ چیزی توجه نمیکردم ولی یک شب که داشتم در آسمان پدیدار میشدم چیزی عجیب در آن طرف تر توجه مرا جلب کرد. دقیقا یادم می آید که چه دیدم. آن هنگام که به طرف آسمان بالا میرفتم، کسی را دیدم که سراسر نور و در حال پایین آمدن بود تا آنجا که هر دو در یک خط قرار گرفتیم ولی آنقدری دور بودیم که نتوانم او را کامل ببینم. طولی نکشید که رفت و خیلی سریع دلم لرزید و احساس تنهایی کردم.برایم گنگ بود که چرا احساس کردم که فق
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 17:23
برچسب‌ها :
ميخواهم يك راز را به تو بگويم دخترم...آدمى، يكبارعاشق نميشودآدمى ميتواند بارها و بارها عاشق شودكليشه اى نميگويم عاشقِ مادرنميگويم عاشقِ فرزندعاشقِ يك گياه كه طراوت ميخشد جانِ خانه را...منظورم عشق به جنسِ مخالف و مكملِ توستيعنى " مَرد... "اما چرا ميگوييم گاهى يك نفر ، آن كس كه رفتهكه تركِمان كرده و به پاى قول و قرارهايش نامردانه نماندههميشه، گوشه اى از جانمان دلخوش ميكند و به وقتِ تنهايى، لبخندى به تلخىِ يك قطره اشك مهمانمان ميكند؟اين است ...كه آدمى ؛تنها يكبار همه ى خود را خرجِ كسى ميكند چون به او ايمان داردآدم ، چه دختر و چه پسرتنها يكبار ميتواند با تمامِ وجود اميد داشته باشدعقل را زير پاى بگذاردو عشق را سرلوحه ى تمام زندگى اش كندآدمى يكبار ، براى يك نفرخودش ، احساسش ، غرورش و تمامِ آنچه كه هست را زير پاى ميگذاردو اگر آن يك بار ، به شكست منتهى شودايمانِ تورا پوچ ميكند فرض كن ؛فرزندِ دَه ساله ات در كُما به سرميبردتنها اميدت خداييست كه هميشه نمازهايش را اول وقت خواندى، روزه و خمس و زكاتش را رعايت كردى، تنها اميدت همان خداييست كه با جان و دل بندگى اش را كرده اى،از تَهِ دل دعا ميكنى كه ؛"خداوندا، به بخشندگى ات قسم، به صداقتِ بندگى ام قسم، كودكِ بى گناهم را شفا بده..."و آن لحظه ، دستگاه بوقِ ممتدى ميكشد و ملحفه ى سفيد را روى صورت فرزند...تو باشى ايمانت را نميبازى ؟قطعاً كه ميبازى و از
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت: 2:15
برچسب‌ها :
بسی گفتند:
«دل از عشق برگیر! 
که نیرنگ است و افسون است و جادوست!» 

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم 
که او زهر است، اما…
نوشداروست...

#فریدون_مشیری


برچسب‌ها: زهر عشق جادو
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 9:54
برچسب‌ها :
هر چند که قرار گذاشتیم بریم سینما رگ خواب ببینیم و من حتی وقتی میگن رگ خواب بغض میکنم و میگم آخ این حسرتا بالاخره جونمو میگیرن!من گفتم بریم سینماتو عاشق فیلم دیدن بودیچشمات برق زد گفتی وای آرهپنج شنبه هفته دیگه همه بریم .‌..پنج شنبه‌ی هفته‌ی بعدی وجود نداشتچون تو نبودیچون من نبودمچون هیچکس نبودچون همه‌ای وجود نداشت!!چون گند زدیگند زدیمرگ خوابو تنها ببینم ناراحت نمیشی؟رگ خوابو باید تنها ببینم!من به گریه نیاز دارم ..... #مهسا_امیری_راد برچسب‌ها: مهسا امیری راد رگ خواب گریع نیاز دارم فیلم
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 9:54
برچسب‌ها :
جانا! به خرابات آ
تا لذّت جان بینی
جان را چه خوشی باشد،
بی‌صحبت جانانه...

#

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 29 دی 1396 ساعت: 19:44
برچسب‌ها :